شهاب الدین سهروردی شهابی در آسمان نوآوران فلسفی(به بهانه هشتم مرداد روز بزرگداشت شیخ شهاب الدین سهروردی)
51 بازدید
محل نشر: گنجینه - مرداد 1387، شماره 72
نقش: نویسنده
سال نشر: 87
وضعیت چاپ : چاپ شده
نحوه تهیه : فردی
زبان : فارسی
کلمات کلیدی ماشینی : سهروردی، شهاب‌الدین سهروردی، شیخ اشراق، روز بزرگداشت شیخ شهاب‌الدین سهروردی، قصه شیخ اشراق، شیخ شهاب‌الدین ابوالفتوح یحیی سهروردی، شهاب‌الدین سهروردی شهابی در آسمان، مرداد روز بزرگداشت شیخ شهاب‌الدین، 62 شیخ شهاب الدین ابوالفتوح یحیی سهروردی، معروف به شیخ اشراق، شیخ شهید و شیخ مقتول، چهره برجسته ای در حکمت، فلسفه و عرفان در فرهنگ ایران است. او در سال 549 هـ . ق در سهرورد[1] زنجان دیده به جهان گشود. اولین آموخته های او در سهرورد و سپس در مراغه نزد مجدالدین جیلی بود و در همان جا با فخررازی هم درس شد. او سپس به اصفهان رفت و نزد ظهیرالدین فارسی، علم و منطق را آموخت. در همین شهر بود که با افکار ابن سینا آشنا شد. سهروردی سفرهایش را به آناتولی و از آنجا به حلب سوریه ادامه داد. در حلب، مَلِک ظاهر، پسر صلاح الدین ایوبی، شیفته شیخ شد و از او خواست که در آنجا اقامت گزیند. از آن رو، سهروردی درس و بحث خود را در مدرسه حلاویه آغاز کرد. در همین مدرسه بود که شاگرد وفادارش شمس الدین شهرزوری به او پیوست. بعد از گذراندن سالیانی در راه اعتلای فرهنگ ایرانی اسلامی، در 36 یا 38 سالگی بر اثر سوء ظنی به قتل رسید. جنازه شیخ را در روز جمعه آخر ذی الحجه سال587 هـ . ق از زندان بیرون آوردند. بدین ترتیب، سهروردی نیز سرانجامی همچون سقراط یافت. مزار او در شهر حلب مشهور است. برخی بر این باورند که روش اشراقی را ابن سینا بنیان نهاده است؛ زیرا او در منطق المشرقین و سه فصل آخر اشارات و تنبیهات به این روش اشاره کرده است؛ ولی همه دوست داران فلسفه معتقدند سهروردی حکمت اشراق را به تکامل رسانده است. سهروردی نه تنها به نیروی عقل و قیاس برهانی اکتفا نمی کند، بلکه سیر و سلوک قلبی را نیز لازمه این راه می داند. این حکیم ایرانی از دو جنبه دیگر نیز برجسته است: 1. وی آموزه های بلند اسلامی را با اندیشه ناب فهلویون ایرانی درآمیخت و همگونی ایرانی ـ اسلامی را به نمایش گذاشت. اگر فردوسی، زبان ایرانی را در شاهنامه تجلی داد، شیخ اشراق، اندیشه ایرانی را در آثارش متبلور ساخت. 2. دومین ویژگی سهروردی به اذعان فلاسفه معاصر، شجاعت او در نگارش آثار به زبان فارسی است. شاید به سبب همین نگاه ویژه او به تفکر و زبان ایرانی بود که عده ای تنگ نظر، او را به شُعوبی گری (ملی گرایی ایرانی) متهم کردند. شیخ اشراق کتاب عقل سرخ خود را چنین آغاز می کند: ستایش: «حمد باد، مَلکی را که مُلک هر دو جهان در تصرف اوست. بُودِ هر که بُود، از بُودِ او بُوَد و هستی هر که هست، از هستی اوست. بودنِ هر که باشد، از بودنِ او باشد. هُوالاوَّلُ و الآخِرُ و الظاهِرُ و الباطِنُ و هُو بِکُلِ شیءٍ بَصیر. و صلوات و تحیات بر فرستادگان او به خلق، خصوصاً بر محمد مختار که نبوت را ختم بدو کردند و بر صحابه و علماء دین رضوان الله علیهم اجمعین».[2] سهروردی در طلیعه کتاب آواز پر جبرئیل چنین آورده است: ستایش: «تقدیس بی نهایت، حضرت قیومیت را سزاوار است لاغیر؛ و تسبیح بی قصا[3] جناب کبریا را شایسته است بی شرکت. سپاس باد قدوسی را که اویی هر که او را خواند، حاصلش اویی او از اوست و بود هر چه شاید که بُوَد، از بودِ او بُوَد. و درود و آفرین بر روان خواجه ای باد که پرتو نور طهارت او به خافقین[4] بتافت و شعاع شرع او را لمعان،[5] به مشارق و مغارب برسید و بر اصحاب و انصار او».[6] بدترین دوره؛ دوره نبود نوآوری از دیدگاه شیخ اشراق، جامعه ای که در نوآوری و شکوفایی نباشد، بدترین دوره زمانی خود را می گذراند. وی نوآوری علمی را در سایه تعامل آن با دین و اشراقات الهی می داند تا به این ترتیب، علم و دین در سایه هم به شکوفایی دست یابند. خود او نیز به حق در عین نوآوری هایی که داشته، همواره علم را به همکرانی کشف و شهود فراخوانده است. وی در کتاب حکمة الاشراق در این زمینه می گوید: حکمت: «بدترین قرن ها، قرنی است که در آن بساط اجتهاد و ریاضت درنوردیده باشد و سِیر اندیشه ها و تکامل آنها منقطع گردد و درهای مکاشفات بسته و راه های مشاهدات مسدود گردد».[7] شرح زندگی یک سخت کوش یاقوت حموی درباره سهروردی می نویسد: نکته: «شهاب الدین ابوالفتوح سهروردی، فقیه اصولی و ادیب و شاعر و حکیم و ذوفنون، در مناظره بس توانا بود، چنان که با هر که مناظره می کرد بر او غالب می شد و مُجابش می ساخت. در مراغه، از شیخ امام مجدالدین جیلی، فقیه و اصولی و متکلم، علم آموخت و مدتی ملازم او بود. سپس به سیر و سفر در بلاد پرداخت. در ماردین، شیخ فخرالدین ماردینی را دید و به صحبت او در آمد. شیخ فخرالدین بر شهاب الدین فراوان ثنا می گفت و می گفت تا بوده ام همانند او ندیده ام، ولی به سب تندی گفتار و تهور در بیان عقاید، بر جان او می ترسم. شهاب الدین به حلب رَخت کشید و در زمانِ الظاهر غازی بن ایوب، به سال 579 هـ . ق بدان شهر وارد شد و در مدرسه حلاویه فرود آمد و به حلقه درس شیخ آنجا، شریف افتخارالدین در آمد و با فقهایی که شاگردان او بودند به بحث پرداخت. در چند مسئله با آنان مناظره کرد و پیروز گردید. شیخ افتخارالدین، مقام و مرتبت علمی او را بشناخت و او را به خود نزدیک ساخت. از این زمان، زبان فُقَها به بدگویی در حق او دراز شد. ملکْ الظاهر او را فرا خواند و مجلسی از فقها و متکلمین بر پا ساخت. با او مباحثه و مناظره کردند و در برابر حجت ها و ادله و براهین او منکوب شدند. ملکْ الظاهر را از او خوش آمد و او را مقرب خود ساخت و از خواص خود گردانید. این امر خشم و کینه شکست خوردگان در مناظره را برانگیخت و به الحاد متهمش کردند و زندیقش خواندند. و این اتهام به ملک الناصر صلاح الدین نوشتند و او را از فساد عقیده فرزندش در اثر مصاحبت با سهروردی بر حذر داشتند وگفتند اگر او را زنده بگذارد، بسا اعتقادات مردم را نیز فاسد کند. صلاح الدین به پسرش نوشت که باید شهاب الدین را بکشد و در این اقدام تأکید بسیار نمود. فقهای حلب به قتل او فتوا دادند. این خبر به شهاب الدین رسید. از الظاهر خواست که او را در مکانی حبس کند و از خوردن و آشامیدن باز دارد تا بمیرد. و گویند که الظاهر فرمان داد او را در زندان خفه کنند. پس در سال 587 هـ .ق او را خفه کردند. در این هنگام به چهل سالگی نزدیک شده بود. گویند که الظاهر از کرده پشیمان شد و آن فقهایی را که به قتل او فتوا داده بودند، بگرفت و در بند کشید و منکوب نمود و از جماعتی از ایشان اموال بسیار مصادره کرد».[8] شیخ شهید از دوران کودکی در جست وجوی حقیقت بود. آن روز که در سهرورد هم سن های خود را دید که به مکتب می روند، آتش حقیقت جویی در وجود او ناگهان شعله کشید: گفت وگو: «در طفولیت بر سر کویی، چنان که عادت کودکان باشد بازی می کردم. کودکی چند را دیدم که جمع می آمدند. مرا جمعیت ایشان شگفت آمد. پیش رفتم، پرسیدم که کجا می روید؟ گفتند: به مکتب از بهر تحصیل علم. گفتم: علم چه باشد؟ گفتند: ما جواب ندانیم. از استاد ما باید پرسیدن. این گفتند و از من در گذشتند. بعد از زمانی با خود گفتم: گویی علم چه باشد؟ چرا من با ایشان پیش استاد نرفتم و از او علم نیاموختم؟ در پی ایشان رفتم، ایشان را نیافتم. اما شیخی را دیدم در صحرایی ایستاده، در پیش رفتم و سلام کردم. جواب داد و هرچه بر حسن لطف تعلق داشت، با من در پیش آورد. من گفتم: جماعتی کودکان را دیدم که به مکتب می رفتند. من از ایشان پرسیدم که غرض رفتن به مکتب چه باشد؟ گفتند: از استاد ما باید پرسیدن. من آن زمان غافل شدم، ایشان از من درگذشتند. بعد از حضور ایشان، مرا نیز هوس[علم آموزی] برخاست. در پی ایشان برفتم، در ایشان را نیافتم. اکنون هم در پی ایشان می گردم. اگر هیچ از ایشان خبری داری و از استاد ایشان، مرا آگاهی ده! شیخ گفت: استاد ایشان منم. گفتم: باید از علم مرا چیزی بیاموزی. لوحی پیش من آورد و الفبایی بر آن نبشته بود، در من آموخت. گفت: امروز به این قدر اختصار کن... من به خانه رفتم و تا روز دیگر تکرار الفبای می کردم. دو روز دیگر به خدمتش رسیدم که مرا درسی دیگر گفت. پس چنان شد که روزی ده بار می رفتم و هر بار چیزی می آموختم. چنان شد که خود یک زمان از خدمت شیخ خالی نمی بودم و بسیار علم تحصیل می کردم».[9] سهروردی برای تحصیل، مسافرت به شهرها را آغازید. او به مراغه، اصفهان و... مسافرت نمود. نکته: «در صِغَرِ سن، به طلب حکمت، مسافرت گزید تا به مراغه رسید و در آنجا در خدمت مجدالدین جیلی به تحصیل مشغول گشت و از آنجا به اصفهان توجه نمود و به من چنین رسید که او «بصائر» ابن سهلان ساوی را نزد ظهیر فارسی خواند. و الله اعلم. و از کتب او چنان مفهوم می شود که در بصائر فکر بسیار کرده است. به اطراف و نواهی متعدده، بسیار سفر نمود و در این اثنا با جماعت صوفیه نیز ملاقات کرد و صحبت داشت و از ایشان استفاده ها نمود... به ریاضت و خلوات[10] و افکار به جانب نفس خود متوجه و مشغول گشت تا آنکه رسید به نهایت سِرّ و غایت مقامات حکما. و این مجملی بود از احوال شیخ در حکمت ذوقی و بحثی».[11] شرح آثار و مکتوبات آثار سهروردی را می توان به چهار بخش کلی تقسیم کرد: 1. کتاب های فلسفی که به زبان عربی است: تلویحات، المقاومات، مطارحات و حکمة الاشراق از این جمله اند. 2. رساله های عرفانی که به زبان پارسی و عربی است: عقل سرخ، آواز پر جبرئیل، صفیر سیمرغ و لغت موران به پارسی؛ و هیاکل النور وکلمه التصوف به عربی. 3. ترجمه ها و شروحی که او بر کتب پیشینیان، قرآن و احادیث نوشته است. ترجمه فارسی رسالة الطیر ابن سینا و شرحی بر اشارات و تنبیهات ابن سینا و نیز تفاسیری بر چند سوره قرآن کریم از این گونه اند. 4. دعاها و مناجات نامه هایی که به زبان عربی است و... شرح تمثیلی یک زندگی روحانی شیخ شهاب الدین سهروردی در کتاب عقل سرخ، در قالب داستانی، به شکل تمثیلی، قصه ملاقات خود با حضرت خضر(ع) را به تصویر می کشد که جناب خضر به شیخ از عجایب هفت گانه خبر می دهد که هفتمین آن، چشمه زندگانی است. گفت وگو: «گفتم: ای پیر! چشمه زندگانی کجاست؟ گفت: در ظلمات. اگر آن می طلبی، خضروار، پای افراز در پای کن و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی. گفتم: راه از کدام جانب است؟ گفت: از هر طرف که روی. اگر راه روی، راه بَری. گفتم: نشان ظلمات چیست؟ گفت: سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمی دانی. آن کس که این راه رود، چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده. پس اولین قدم در راه روان، این است و از اینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام برسد، از اینجا تواند بُوَد که پیش رود».[12] توصیه های حکیم سهروردی بر ضرورت مداوای بیماری های روحی تأکید دارد و این نوع بیماری ها را حجاب می شمارد. تمثیل: «هر بیگانه ای که بدانست [که] دل او بینا نیست، تواند بود که بینا شود و مثال وی چون مثال رنجوری بُود که وی را رنج سرسام باشد. رنجور تا به این رنج اسیر است، از خود و رنج خود خبر نمی دارد؛ زیرا که رنج سرسام بر دماغ افتد و دماغ را ضعیف کند. و قوّت دریافت بیشتر از دماغ بود. چون دماغ متغیر گشت، رنجور بی خبر باشد. آن گه به خویشتن آید و بداند که رنجور است که رنج، روی به صحت نهاده باشد... بیمارِ تن را و بیمار دل را به طبیب باید رفتن. طبیب، رنجِ تن بیمار را شربت ها فرماید که بر اخلاط تعلق دارد و درد دلِ بیمار را شربت ها فرماید که به معنی تعلق دارد».[13] سهروردی درباره افراد کوردلی که حقیقت را نمی بینند و دیگران را متهم به کوردلی می کنند، چنین حکایت کرده است: حکایت: «در صحرا، کِرمی است. آن کرم به روز از سوراخ بیرون نیاید الّا به شب. و در آن کرم، آن خاصیت است که چون نَفَس بزند، از دهان او روشنایی پدید آید، همچون درفشیدن[14] آتش از میان آهن و سنگ. پس کرم در صحرا به آن روشنایی تفرج[15] کند و قوت خود به دست آورد. آن کرم را پرسیدند: که تو چرا به روز در صحرا نگردی؟ گفت: مرا خود از نَفَس خود روشنی هست؛ چرا باید زیر مِنَّت آفتاب رفتن و به روشنایی نور او جهان دیدن؟ بی چاره، تنگ حوصله است، خود نمی داند که آن روشناییِ نَفَس وی هم از آفتاب است».[16] سهروردی در قالب حکایتی زیبا، نتیجه علاقه به دنیا را چنین گوشزد می کند: حکایت: «در حکایت است که وقتی منعمی بود مالی وافر داشت، وی را آرزوی آن افتاد که سرایی سازد هرچه بی تکلف تر[17]. از اطراف صنعت گران را بفرمود آوردن؛ از جنس تعهد با ایشان هیچ باقی نگذاشت.[18] ایشان نیز لایقِ مزد خویش کار کردند، بنیادی بنهادند و اساسی پدید آوردند. چون عمارت نیم پرداخت گشت، چنان آمد[19] که از شهرها به تماشای آن رفتندی. دیوارهای عالی برافراشتند و نقش های زیبا در آن بنگاشتند. سقفش رشکِ[20] کارنامه مانی[21] بود و رواقش[22] بی جفت تر[23] از تاق کسرا. سرای، هنوز ناپرداخته، صاحب سرای، رنجور[24] گشت و دردی که امکان درمان نداشت، روی به او نمود و کار به مقامی رسید که در نُزع[25] افتاد. ملک الموت به بالین او آمد. خواجه، کار دریافت. ملک الموت را گفت: هیچ ممکن بُوَد که مرا چندان امان دهی که این سرای را تمام برسانم؟ که مرا در این همه عالم، [فقط] این آرزوست. ملک الموت گفت: این خود ممکن نبود؛ اما گمان کن که چندان مهلت یافتی که سرای به اتمام رسانیدی وجان تسلیم کردی، تو را حسرت سرای آن گه بیشتر بود؛ زیرا که رنج در آنجا تو برده ای و دیگران را جای تَعَیُّش[26] بودی».[27] از دیدگاه سهروردی، آزادی آن گاه برای انسان حاصل می شود که به دنیا تعلق خاطر نداشته باشد. هر قدر این تعلق کمتر باشد، به همان اندازه آزادی انسان فزون تر خواهد بود. حکایت: «در حکایت است که وقتی بازرگانی بود و نعمت بی کران داشت. خواجه خواست که در کشتی نشیند و به حکم تجارت از آن شهر که بود، به شهری دیگر رود. چون به دریا رسید، آن همه نعمت که داشت در کشتی نهاد و او نیز در نشست. ملاحان[28] کشتی را بر روی آب، روان کردند. چون کشتی به دریا رسید، باد مخالف بر آمد و کشتی را در غرقاب[29] انداخت. ملاحان آن گهر ها در قعر دریا انداختند و چنان که قاعده[30] ایشان بود، بازرگانان را خوف می نمودند و بر ایشان تَحَکُّم می کردند. این بازرگان پرمایه، عاجز فرو ماند. هر لحظه، وهمی و هر دم، اندیشه ای. و به هیچ صفت آن غم را تحمل نمی توانست کردن. گاهی غم مال بود، گاهی غم سَر. نه روی ستیز بود، نه پای گریز. حال به جایی رسید که از جان عاجز گشت و زندگانی بر وی تلخ گشت و لذت مال در دل وی نماند. عاقبت، آن باد بنشست و کشتی روانه شد و به ساحل رسیدند. بازرگان چون خود را بر کنار دریا بدید، دست کرد و هرچه داشت از مال خود به آب انداخت. مردمان وی را گفتند: که مگر دیوانه گشته ای و اگر نه، این حرکت بر قرار نیست. در مقام خود که با غوطه[31]، اسیر بودی و بیم سَر بود، از این هیچ نکردی. اکنون که جای امن پدید آمد، این حرکت کردن بر چیست؟ بازرگان گفت: در آن زمان اگر مال در آب انداختمی و[یا] اگر نه، هیچ تفاوتی نکردی. از بهر آنکه اگر کشتی به سلامت جستی، هم مال و هم سر از دریا در آمدی. و اگر غرقه[32] شدی، نه مال جستی نه سر، پس تفاوت نبودی. اما اکنون که به کنار رسیده ام... چون به آسایش رسیدم، پندارم که خود به آسایش آمده ام. اکنون با خود می اندیشم که به این زودی رنج فراموش کردمی، این همه عذاب فراموش کردمی و مدتی دیگر رنج [ی که کشیدم] کهن تر شدی، هیچ بر خاطر نماندی. و اگر در مال خود، سود وافر دیدمی از حرص دنیا نبادا که باز در کشتی نشستمی و همان محنت [دوباره] پیش آمدی و این بار [به خلاف بار اول] هلاک بودی... نانی با عافیت، بهتر از گنج و پادشاهی».[33] از دیدگاه سهروردی، حواس انسان تنها در همین حواس ظاهری خلاصه نمی شود، بلکه حواس ادراکات انسانی، فراتر از این ها ست که بدان «حواس باطنی» گویند: حکایت: «روزی، با جماعت صوفیان، در خانقاهی نشسته بودم. هر کس از مقامات شیخِ خویش، فصلی می پرداخت. چون نوبت به من رسید، گفتم: وقتی در خدمت شیخ نشسته بودم شیخ را گفتم:... چون دیده گشاده شود، بیننده چه بیند؟ شیخ گفت: چون دیده اندرونی گشاده شود، دیده ظاهر بر هم باید نهادن و لب بر هم بستن. و این پنج حس ظاهر را دست کوتاه باید کردن و حواس باطن را بر کار باید انداختن تا این بیمار، چیز اگر گیرد، به دست باطن گیرد و اگر بیند، به چشم باطن بیند و اگر شنود، به گوش باطن شنود و اگر بوید، به شم[34] باطن بوید و ذوق وی از خلق جان باشد. چون این معنا حاصل آید، پیوسته مطالعه سرّ آسمان ها کند و از عالم غیب هر زمان آگاهانیده شود... از آن چیزها که در نظر وی آرند، حکایت نتوان کرد؛ الّا که به ذوق خود همان را توان دانستن. و این عالَم، کم کسی را میسّر شود».[35] گاه دشمن درصدد ضربه زدن و آسیب رسانی برمی آید که به خواست و اراده خدا و از روی کج فهمی خود، به فرد خیری فراوان می رسد. تهدیدها و تحریم ها علیه جمهوری اسلامی ایرانی نیز از این گونه قصه هاست که موجب تعالی و شکوفایی کشور شده است: حکایت: «وقتی خفاشی چند را با حِربا[36] خصومت افتاد و مُکاوِحَت[37] میان ایشان سخت گشت و مشاجرت از حد برفت، خفافیش[38] اتفاق کردند که چون غَسَقِ[39] شب در مُقَعَّر[40] فلک مستطیر[41] شود و رئیس ستارگان در حظیره[42] افول هوا کند، ایشان جمع شوند و قصد حربا کنند و بر سبیل حِراب[43] حربا را اسیر گردانند... . چون وقت فرصت به آخر رسید، به در آمدند و حربای مسکین را به تعاون و تعاضد[44]، یکدیگر را در کاشانه اِدبارِ[45] خود کشیدند و آن شب محبوس بداشتند. بامداد گفتند: این حربا را طریق تعذیب چیست؟ همه اتفاق کردند بر قتل او، پس تدبیر کردند با یکدیگر بر کیفیت قتل. رأیشان بر آن قرار گرفت که هیچ تعذیب بَتَر از مشاهدت آفتاب نیست. البته هیچ عذابی بتر از مجاورت[46] آفتاب ندانستند. [زیرا] قیاس بر حال خویش کردند و او را به مطالعت[47] آفتاب تهدید کردند. حربا از خدای خود این می خواست و خود آرزوی این نوع قتل می کرد. چون آفتاب برآمد، او را از خانه نَحُوست خود به در انداختند تا به شعاع آفتاب مُعَذّب شود. تعذیب احیای او بود. «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ ... یُرْزَقُونَ»،[48] (فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ)[49] اگر بدانستندی که در حق حِربا به آن تعذیب، چه احسان کرده اند... همانا که در غضب بمردندی».[50] [1]. در منابع قدیم، برخی سهرورد را شهر و برخی قریه نامیده اند؛ ولی در تقسیمات جدید کشوری، به شهر ارتقا یافته است. از این شهر، دانشمندان برجسته دیگری، مانند عمر سهروردی (نویسنده عوارف المعارف) و ابونجیب سهروردی (نویسنده آداب المریدین) برخاسته اند. این شهر در20 کیلومتری شهرستان خدابنده قرار دارد. [2]. شهاب الدین سهروردی، عقل سرخ، تهران، انتشارات مولی، 1378، چ 5، ص1. [3]. قصا: قابل شمارش. [4]. خافق: ناامید، پراضطراب. [5]. لمعان: روشنی، درخشندگی. [6]. شهاب الدین یحیی سهروردی، آواز پر جبرئیل، به کوشش: حسین مفید، تهران، انتشارات مولی، 1378، چ 2، ص7. [7]. شهاب الدین یحیی سهروردی، حکمة الاشراق، ترجمه و شرح: سید جعفر سجادی، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، خرداد 1366، مقدمه شیخ اشراق به حکمة الاشراق. [8]. یاقوت حموی، معجم الادباء، ترجمه: عبدالمحمد آیتی، انتشارات سروش، تهران، 1381، چ 1، ج2، ص1224. [9]. شهاب الدین سهروردی، رسالة فی الطفولیة، تهران، انتشارات مولی، 1374، چ 1، صص 7 و 8 ، شهاب الدین سهروردی، قصه های شیخ اشراق، ویرایش متن: جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، 1380 ، چ 3، صص17 و 18. [10]. خلوات: انزوا، عزلت. [11]. شهاب الدین سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، تصحیح: سیدحسین نصر، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1380، چ 3، ج3، ص13. [12]. عقل سرخ، صص15 و 16. [13]. رسالة فی الطفولیة، ص 11؛ قصه های شیخ اشراق، ص19. [14]. درفشیدن: درخشیدن. [15]. تفرج: خوش حالی، گشایش یافتن از غم. [16]. رسالة فی الطفولیة، ص20؛ قصه های شیخ اشراق، ص12. [17]. بی تکلف: بی سختی و رنج. [18]. هرچه به آنان تعهد کرده بود پرداخت. [19]. آمد: شد. [20]. رشک: رقیب. [21]. مانی: نقاشی مشهور در زمان اردشیر بوده و برخی گویند در زمان بهرام شاه می زیست.(لغت نامه دهخدا واژه «مانی»). [22]. رواق: سایبان خانه. [23]. بی جفت تر: بی مانند. [24]. رنجور: بیمار. [25]. نُزع: حال جان کندن. [26]. تَعَیُّش: خوش گذرانی. [27]. رسالة فی الطفولیة، صص17و18؛ قصه های شیخ اشراق، صص22 و 23. [28]. ملاح: کشتی بان. [29]. غرقاب: غرق شدن در آب. [30]. قاعده: قانون. [31]. غوطه: غرق شدن. [32]. غرقه: غرق شدن، در آب فرورفتن. [33]. رسالة فی الطفولیه، صص 19 ـ 21؛ قصه های شیخ اشراق، صص 23 و 24. [34]. یکی از حواس پنجگانه که عمل درک بوها را انجام می دهد. [35]. شهاب الدین سهروردی، روزی با جماعت صوفیان، تهران، انتشارات مولی، 1374، چ 1، صص7، 17 و 18؛ قصه های شیخ اشراق، صص27 و 32. [36]. حِربا: سمندر، آفتاب پرست. [37]. مکاوحت: با هم جنگ کردن. [38]. خفافیش: جمع خفاش. [39]. غَسَقِ: تاریکی اول شب. [40]. مُقَعَّر: گودی. [41]. مستطیر: بر دمیده، ساطع. [42]. حظیره: جایگاه گوسفند، جای شتر. [43]. حراب: جنگ و نزاع. [44]. تعاضد: همدیگر را یاری کردن. [45]. ادبار: پشت. [46]. مجاورت: همسایگی. [47]. مطالعت: به چیزی نگریستن. [48]. «کسانی که در راه خدا کشته شدند، مپندار مردگانند، بلکه زنده هایی هستند که در نزد پروردگار خویش روزی داده می شوند». (آل عمران: 169) [49]. «به آنچه خدا از فضلش به آنها داده شاد و مسرورند و درباره کسانی که پشت سرشان بوده و هنوز به آنها نپیوسته اند، خوشدل اند که ترس و غمی بر آنها نیست». (آل عمران: 170). [50]. شهاب الدین سهروردی، لغت موران، تهران، انتشارات مولی، 1374، صص13ـ 15؛ قصه های شیخ اشراق، صص43 و44.